امروز : شنبه,۲۹ام اردیبهشت ۱۴۰۳

تغییرات در پارادیم های توسعه/قسمت سوم: مکتب نوسازی

مکتب نوسازی را می توان محصول تاریخی سه دوران یا رویداد بعد از جنگ جهانی دوم به شمار آورد:

اولین رویداد ظهور ایالات متحده به عنوان یک ابر قدرت بود. واقعه دوم گسترش دامنه نفوذ کمونیسم و جنبش کمونیستی بود که اتحاد شوروی نفوذ خود را نه تنها در اروپای شرقی بلکه درچین وکره و در قاره آسیا نیز گسترش داده بود. رویداد سوم تجزیه و فروپاشی امپراتوری‌های استعماری اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در نقاط مختلف جهان …..

 


29 آگوست 2015

جلال یوسفی

اصطلاح نوسازی برای تحلیل مجموعه پیچیده‌ای از تحولاتی که در همه زمینه ‌ها برای انتقال از جامعه سنتی[۱] و کشاورزی به جامعه صنعتی[۲] رخ می‌دهد، به کار برده می‌شد. نوسازی شامل تحولات در زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و روانی است.


 مکتب نوسازی را می توان محصول تاریخی سه دوران یا رویداد بعد از جنگ جهانی دوم به شمار آورد:

 

اولین رویداد ظهور ایالات متحده به عنوان یک ابر قدرت بود. در حالی که جنگ جهانی دوم موجب تضعیف سایر کشورهای غربی (مانند بریتانیا  فرانسه وآلمان ) شده بود. اما، ایالات متحده قدرت مندانه از جنگ قدم بیرون گذاشت و با اجرای طرح مارشال برای بازسازی اروپای جنگ زده به یک رهبری جهانی مبدل گردید که در دهه ۱۹۵۰ عملاً مسؤلیت اداره امور همه جهان را برعهده گرفت. واقعه دوم گسترش دامنه نفوذ کمونیسم و جنبش کمونیستی بود که اتحاد شوروی نفوذ خود را نه تنها در اروپای شرقی بلکه درچین وکره و در قاره آسیا نیز گسترش داده بود. رویداد سوم تجزیه و فروپاشی امپراتوری‌های استعماری اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در نقاط مختلف جهان و استقلال بسیاری از کشورهای تحت سلطه بود که موجب ظهور شمار بسیاری ازکشور- ملت های جدید درجهان سوم گردید. در آن مقطع کشورهای تازه استقلال‏یافته، هر یک به دنبال الگویی برای رشد و توسعه همه جانبه خود بودند. در چنین شرایطی، نخبگان سیاسی ایالات‏متحده به این فکر افتادند که دانشمندان علوم اجتماعی را ترغیب به یافتن راه‌هایی برای توسعه کشورهای جهان سوم کنند ، تا از غلطیدن آن ها به دامان کمونیسم جلوگیری کنند. بدین ترتیب مکتب نوسازی در دهه ۱۹۵۰شکل گرفت.

   خاستگاه های نظری مکتب نوسازی

از نظر ریشه و خاستگاه نظری ، اندیشمندان نوسازی از دو دیدگاه  عمده در جامعه شناسی الهام گرفته اند. این دو دیدگاه یکی دیدگاه تکامل گرایی و دیگری کارکردگرایی است.

 دیدگاه تکامل گرایی [۴]: ریشه‌های نظری این دسته از نظریات به اندیشمندانی می‌رسد که به جامعه به صورت تکاملی خطی یا ادواری می‌نگریسته‌اند. براساس بحث‌های این نظریه‌پردازان، انگاره‌های مختلفی در نظریات نوسازی به وجود آمده که هرکدام بر یک یا چند عامل مشخص تاکید گذارده‌اند.

نظریه پردازان تکامل گرا برای مشخص کردن ویژگی­های کهن و نو از اصطلاحاتی بهره گرفتند از جمله: گمین شافت و گزل شافت از تونیس، همبستگی مکانیکی و ارگانیکی از دورکیم ، جامعه مکانیکی مبتنی بر شباهت و جامعه ارگانیکی مبتنی بر تمایز. جوامع نظامی و صنعتی از اسپنسر، به نظر اسپنسر حرکت جامعه از ناهمگون به همگون است. مراحل سه گانه کنت: ربانی، مابعدالطبیعه، اثباتی. از جمله فرضیات مکتب نوسازی که تحت تأثیر تکامل گرایی بوده اند: نوسازی فرآیندی مرحله به مرحله، تجانس آفرین، غربی شدن و آمریکایی شدن، غیر قابل بازگشت ، رو به پیشرفت و طولانی است. بنابراین نوسازی یک تغییر تدریجی و تکامل است نه یک تحول انقلابی این طرز فکر تحت تأثیر تکامل گرایی است.

  دیدگاه کارکردگرایی[۵]: در کارکردگرایی نیز مهمترین نظریه پرداز آن پارسنز است. استعاره ارگانیسم کلید فهم آثار پارسنز است. تحت تاثیر کارکردگرایی: نوسازی عبارتست از یک فرایند: نظام یافته ، انتقال دهنده و درونی.

 حوزه های نظری دیدگاه نوسازی

  حوزه نظریه ‏های نوسازی اجتماعی (جامعه‏ شناختی): «تالکوت پارسونز»، «هوزلیتز»، «نیل اسملسر»،  « ایزنشتاد» و «برینگتون مور» از صاحبنظران این حوزه هستند.

پارسونز: انگاره ساختی از نظریه عمومی پارسنز درباره کنش، که رابطه بین نظام‌های اندامواره، شخصیت، جامعه و فرهنگ را تبیین می‌کند، سرچشمه گرفته است. از نظر پارسنز تکامل مستلزم افزایش تفکیک‌پذیری در نظام های اندامواره، شخصیت، جامعه و فرهنگ و نیز افزایش پیچیدگی در هر یک از این نظام هاست. به طور کلی « استعاره ارگانیسم » کلید فهم آثار پارسنز به شمار می رود.

پارسنز برای جوامع سنتی و نوگرا « متغیر های الگویی[۶]» را مطرح می کند. متغیرهای الگویی روابط اجتماعی مهمی هستند که در نظام فرهنگی[۷]( یعنی متعالی ترین سیستم در چارچوب نظری پارسونز) قرار داشته و ازخصوصیت دوام و تکرار پذیری برخوردارند. به نظر پارسنز پنج دسته متغیر الگویی به شرح زیر وجود دارد:

  1. قرار گرفتن روابط شخصی در مقابل روابط غیرشخصی
  2. روابط خاص گرایی در مقابل روابط عام گرایی
  3. جهت گیری جمع گرا در مقابل خویشتن گرایی( یا پیگری منافع شخصی)
  4. انتساب در مقابل اکتساب
  5. نقش های اختصاصی در مقابل آمیختگی نقش ها

در زیر به طور خلاصه به شرح هر کدام پرداخته می شود.

۱ .قرار گرفتن روابط شخصی در مقابل روابط غیرشخصی

در جوامع ستی ، روابط سنتی دارای یک بخش نفسانی – فردی، احساسی و چهره به چهره  است. حتی روابط کارفرما و کارگر نیز در جوامع سنتی، رابطه ای شخصی است. کارفرما با کارگران مانند افراد خانواده خود رفتار می کند و زمانی که شرکت هایشان در حال ضرر دادن است آن ها را اخراج نخواهند کرد. در جوامع نوگرا، روابط اجتماعی عموماً به سمت حالت غیر شخصی- غیر فردی، بیگانه و غیر مستقیم- گرایش دارد. در جوامع جدید، کارفرمایان باید بر اساس همین روابط غیر شخصی با کارگران خود رفتار کرده و به عبارتی در صورت لزوم، آن ها را اخراج نمایند. در غیر این صورت، بهره وری اقتصادی لطمه دیده  و شرکت ها سودآوری خود را از دست می دهند.

۲  .روابط خاص گرایی در مقابل روابط عام گرایی

در جوامع سنتی، افراد تمایل دارند با اعضای جامعه خودشان معاشرت نمایند. این کار را در شرکت های شخصی  اجرا می کنند و از فروشگاه های همسایه خرید می کنند، زیرا این افراد با هم آشنایی دارند و با یکدیگر نیز به شکل خاصی رفتار می کنند. آن­ها به یکدیگر اعتماد دارند و نسبت به انجام وعده های اجتمای ، در خود احساس تعهد می کنند. در چنین مواردی برای انجام معاملات یک تعهد شفاهی کفایت می کند. اما در جوامع مدرن به دلیل کثرت جمعیت و عدم آشنایی مردم با یکدیگر و غریبه بودن ، معمولاً مایلند با دیگران با قواعد عام گرایی رفتار کنند. مثلاً تحویل داران بانک برای پرداخت یا نقد کردن چک تقاضای کارت هویت می کنند. هم چنین در جوامع نو گرا این  قواعد مدون و نوشته شده است و حقوق و مسئولیت های طرفین در هر معامله تجاری  مشخص می کند.

۳ . جهت گیری جمع گرا در مقابل خویشتن گرایی( یا پیگری منافع شخصی)

در جوامع سنتی جهت گیری وفاداری ها اغلب به سمت جمع است. از مردم خواسته می­شود که منافع  شخصی خود را به خاطر انجام تعهدات  جمعی فدا کنند. این تأکید بر جمع گرایی خود جهت جلوگیری ازبی ثباتی های اجتماعی ناشی از نوآوری، ابتکار و خلاقیت های فردی است. به عکس در جوامع مدرن، خویشتن گرایی مورد تأکید قرار دارد.تأکید به فرد به این که شخصیت متمایز خود را داشته باشد، به پرورش شخصی خود بپردازد و غیره.

۴  .انتساب در مقابل اکتساب

در جوامع سنتی هر فرد با منزلت انتسابی خود سنجیده می شود. به عنوان مثال در استخدام افراد نسب آنان ، شغل والدین و جایگاه خانوادگی آن ها در جامعه سؤال می گردد. اما در جوامع مدرن و نوگرا، فرد با منزلت مکتسب خود سنجیده می شود. در هنگام استخدام فرد، از مشخصات فردی و شخصی او سؤال می شود. از تخصص و خلاقیت های فردی اش پرسیده  می شود.سوابق شغلی او بررسی و مد نظر قرار می گیرد.

۵  .نقش های اختصاصی در مقابل آمیختگی نقش ها

در جوامع سنتی به عقیده پارسنز غالباً نقش ها به هم آمیخته است. مثلاً نقش کار فرما به استخدام کارگران منحصر نیست، بلکه اغلب آموزش آن ها در طول دوران کار آموزی و مسئولیت حمایت و حراست از آن ها و تأمین مایحتاج و ملزومات زندگی آنان را نیز شامل می شود.در جوامع نوگرا بنا بر دیدگاه پارسنز، نقش ها اختصاصی است. نقش هر فرد در جایگاهی خاص( مثلاً کار فرما) به طور دقیق تعریف شده است. تعهدات کار فرما نسبت به کارگران خود محدود است. روابط آن ها به محدوده خارج از محیط کار کشانده نمی شود.

هوزلیتز: هوزلیتز که از شاگردان پارسنز است ، با الهام از متغیرهای الگویی او در زمینه نوسازی اقدام به نظریه پردازی کرده است. او در فرآیند نظریه پردازی از الگوی دوتایی استفاده می کند و «سنت- مدرن» یکی از این الگوهاست. در سنت مدرن هوزلیتز و به تبع آن نظریه نوسازی این بحث مطرح می­شود که بین سنت و مدرن تباین و تضاد و جود دارد، بنابراین برای دست یافتن به نوسازی و ایجاد نوآوری در جامعه باید نسبت به حذف الگوهای سنتی در جامعه اقدام کرد. از این روست که یکی از مهم ترین مانع های توسعه را سنت و الگوهای سنتی می دانند. زیرا در این دیدگاه، سنت و الگوهای سنتی به منزله یک عامل بازندارنده قوی در امر نوسازی است، و در نهایت راه انتقال جامعه سنتی به مدرن را حذف الگوهای سنتی می داند.

اسملسر ، تحت تأثیر پارسنز تمایز ساختی و هماهنگی ساختی یا کارکردی را مطرح می کند. اسملسر که او نیز یکی از شاگردان پارسنز است،کوشیده است مفهوم تمایزات ساختی را برای کشورهای جهان سوم به کار گیرد. از نظر او نوسازی عموماً مشتمل بر تمایز ساختاری است، زیرا در این فرآیند است که ساختار پیچیده ای که کارکرد های چندگانه ای را بر عهده دارد، به ساختارهای تخصصی متعددی تقسیم می شود که هر کدام تنها انجام یک وظیفه خاص را بر عهده دارند. مجموعه جدید متشکل از ساختارهای تخصصی، در کل همان وظایف ساختار اولیه را  انجام می دهند، اما تفاوتش در این است که کارکردها در زمینه جدید خود به شیوه ای بسیار کارآمدتر از گذشته به انجام می رسد. اسملسر معتقد است که علاوه بر تمایزات ساختاری و تفکیک کارکردی باید ادغام[۸] و همسازی[۹] نیز در میان ساختارهای تمایز یافته رخ دهد. در غیر این صورت او معتقد است که ، فقدان ادغام و همسازی در میان ساختارهای تمایز یافته، به پیدایش آشفتگی های اجتماعی می انجامد.

ایزنشتاد: رویکرد ساختی- کارکردی دارد و بحث انطباق را مطرح می کند و معتقد است برای حفظ و تداوم نوسازی بایستی قابلیت انعطاف ساختی وجود داشته باشد. او با در نظر گرفتن تنوع  جوامع ، آن ها را زیر پوشش مفهوم سنتی و یا «ماقبل  مدرن»[10] طبقه بندی می کند. او معتقد است، در چارچوب نظریه نوسازی اساساً جوامع سنتی ، به عنوان جوامعی خیلی محدود و محصور در نظر گرفته شده و به عکس جوامع مدرن به عنوان جوامعی گسترده و انطباق پذیر با شرایط متنوع داخلی و خارجی تلقی می شوند و تأکید ویژه دارد که این جوامع با نوآوری­ها و تغییرات همراهی  به طور عام و اقتصادی  صنعتی به طور خاص دارد. او در ادامه می افزاید که برای حفظ تداوم نوسازی باید میزانی از قابلیت انعطاف ساختی وجود داشته باشد. ایزنشتاد انطباق را به دو عنصر تمایزات ساختی[۱۱] و هماهنگی ساختی اسملسر می افزاید، زیرا معتقد است اگر انطباق صورت نگیرد، احتمال روبرو شدن تغییرات با تنش هایی در جهان سوم خواهد بود.

آندره گوندر فرانک، از نظر اعتبار تجربی الگوهای دوتایی را زیر سؤال می برد. او معتقد است که، وقتی ما کشورها را مورد بررسی قرار می دهیم ، می بینیم که این الگوها در هر دو گروه از کشورها وجود دارد.این امر به ویژه در ژاپن، فرانسه و اروپا به طور کلی صادق است. خاص گرایی در این نقاط در میان طقات بالا و پایین ثابت شده است. یا در میان کارگران مهاجر و سایر مهاجرین آمریکا  ( غیر سفید پوست) خاص گرایی وسیع و عمیق است….

در مورد جهت گیری اکتسابی که هوزلیتز آن را از پارسنز گرفته و مختص کشورهای توسعه یافته می داند، نیز فرانک معتقد است برای یافتن مصداق این متغیر انگاره ای در واقعیات، لازم است که آن را به سه متغیر جزء تقسیم کنیم، پاداش، واگذاری و انگیزش.

فرانک می گوید؛ در ایالات متحده آمریکا، پاداشِ نقش­ها اساساً بستگی به اکتساب دارد. اما واگذاری  نقش ها هر چند در میان طبقات متوسط به اکتساب وابسته است، اما در سطوح بالای مدیریت و نیزدر میان توده های فقیر تا حد زیادی بر مبنای انتساب صورت می گیرد. او در این رابطه به گفته هارینگتون اشاره می کند که می گوید؛ جامعه آمریکا روز به روز انتسابی تر می شود. در ژاپن نیز واگذاری نقش ها جنبه انتسابی دارد و بر مبنای عواملی از قبیل سن، قیود خانوادگی و غیره صورت می گیرد.

فرانک در مورد انگیزش که مک کله لند در باره آن در نوسازی سخن گفته است، نیز در خصوص تفکیک یافتگی نقش ها از حیث کارکردی در نظر هوزلیتز در کشورهای توسعه یافته ( به پیروی از پارسنز) و این که این تفکیک نقش ها به توسعه کمک می کند و تداخل نقش ها تأثیری معکوس دارد، می گوید ، این درست است اما ، منظور هوزلیتز علت این که فرد در کشور جهان سومی مجبور به پذیرش چند نقش می شود چیست؟ او معتقد است که هوزلیتز چشم خود را بر انحصاراتی که از سوی کشورهای توسعه یافته و شرکت های بزرگ ایجاد شده است، می پوشد.

فرانک هم چنین از نظر کفایت نظری نیز این الگوهای دوتایی را زیر سؤال برده است و معتقد است در نقش ها ، ارزش ها یکسان نیست و همچنین بر این اعتقاد است که استفاده از این الگوها ، مشکوک به نظر می رسد، زیرا هوزلیتز در هنگام به کارگیری و توصیف جوامع توسعه نیافته و نیز توسعه یافته پیوسته از بررسی نقش های بالای اقتصادی و سیاسی سر باز می زند. اگر اندیشمندان نوسازی برای این نقش ها همان ارزشی را که آشکار در تعیین توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی دارند، قایل می شدند، هرگز نمی توانستند جامعه ای را که در آن نخبگان قدرت یک مجمع صنعتی- حکومتی- نظامی، در پی هدف های خاص گرایانه خود هستند، جامعه ای عام گرا، مبتنی بر اکتساب و ازلحاظ کارکردی تداخل یافته بدانند، الیگارشی هایی با قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی برای حفظ   قدرتشان نتیجه امتیازات انحصاری بازرگانی و توسل مکرر به نیروهای نظامی برای حفظ و افزایش این امتیازات است و سایر انتقاداتی که در زمینه بقیه الگوها و کفایت نظری آن ها ارایه شده است که از آوردن همه خودداری می شود.

برینگتون مور: در کتاب ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی به سه مدل عمده نوسازی دست می یابد:

  1. مدل نوسازی دموکراتیک و سرمایه دارانه (امریکا، انگلیس، فرانسه) در این مدل طبقه جدیدی با انقلاب بخشی از طبقه حاکم سنتی را از میان برداشت.
  2. مدل نوسازی محافظه کارانه (آلمان و ژاپن) از طریق انقلاب از بالا یا فاشیستی
  3. مدل نوسازی کمونیستی یا سوسیالیستی از طریق انقلاب دهقانی( شوروی و چین).

بنابراین ، سه راه مختلف نوسازی وجود دارد ، که هریک از طریق مکانیسم های خود و وجود شرایط لازم عمل نموده و به نتایجی دست یافته اند. نتیجه انقلاب دموکراتیک، ایجاد جامعه صنعتی و دموکراسی است، نتیجه انقلاب فاشیستی، سرمایه داری صنعتی و نظام فاشیستی است و نتیجه انقلاب های دهقانی، نظام سوسیالیستی و پیدایش دولت های توتالیتر است.

حوزه نظریه‏ های نوسازی روانی

 نوسازی روانی اشاره به نوعی تحرک روانی یا ذهنی دارد که در آن افراد ویژگی‌های روانی، ارزشی، انگیزشی و اعتقادی تازه‌ای را کسب می‌کنند. براساس این چشم‌انداز، ایجاد سلسله تغییراتی مطلوب در ساخت شخصیت افراد ممکن است، زیربنای فرآیند نوسازی نظامی معین باشد. در اینجا تأکید الگوهای تغییر در نظام اعتقادات و خصوصیات شخصیتی است. «دانیل لرنر»، « اینکلس»، «دیوید اسمیت»، «دیوید مک‏کله‏لند»، «اورت هیگن» و «اورت راجرز» از نظریه‏پردازان حوزه روانی نوسازی هستند.

 لرنر: مطالعه خود را در ۶ کشور خاور میانه: ایران، ترکیه، سوریه، مصر، لبنان و اردن انجام داد. حاصل آن کتابی به نام [گذار از جامعه سنتی نوسازی و خاورمیانه] بود. او معتقد است ک به واسطه نشر و بسط عناصر فرهنگی کشورهای غربی در جهان، نوسازی و تجدد به وقوع می پیوندد.او مهمترین عواملی که برای آمادگی روانی انسان ها برای نوسازی مفید است را بسط و گسترش رسانه های گروهی،  سواد آموزی و ارتقاء تحصیلات، شهرنشینی  مشارکت برمی شمارد. لرنر به این نتیجه می رسد که همراه با ورود تسهیلات شهری، نگرش و باورهای انسان­های جهان سوم تغییر می کند و اندیشه آنان نیز مدرن می شود. دو مفهوم همدلی[۱۲] و شخصیت انتقالی[۱۳] از اوست. به نظر لرنرفرد نوگرا که برخوردار از سواد، شهرنشینی و وسایل ارتباط جمعی و همدلی،  بالاترین میزان و در جه فکر و اندیشه نوگرایی را دارد و برعکس فرد سنتی که فاقد هریک از این متغیرهای یاد شده است، پایین ترین درجه فکر و اندیشه نوگرایی را دارد.

اینکلس و اسمیت: بحث آنان انسان متجدد است. سؤال اصلی آنان: آیا وقتی مردم جهان سوم در معرض تأثیرات تجدد غربی قرار گیرند، نگرش های آنان نسبت به گذشته نوگرایانه تر می شود؟ بدینسان مطالعه تطبیقی در آرژانتین، اسرائیل، هند، شیلی، نیجریه و پاکستان انجام دادند.

اینکلس به تنظیم یک مقیاس مدرج تجدد گرایی دست زد تا  تا بتواند این الگوی ثابت شخصیتی انسان های متجدد را اندازه گیری کند.برخی از انسان های متجدد او معتقد به علم، تحرک گرایی، آمادگی برای پذیرش تجربیات جدید و استفاده از برنامه ریزی دراز مدت است.

سوال دیگری که مطرح می کند این است که:« چه عواملی انسان ها را متجدد می کند؟»به نظر او تحصیلات مهمترین علامت ارزش های نوین است و علاوه بر آن آموزش های غیر رسمی نیز اهمیت به سزایی دارد.

 و نتیجه این که ۳ متغیر آموزش و پرورش، وسایل ارتباط جمعی و کار در کارخانه در فرآیند نوسازی بیشترین اهمیت را دارند.

 مک کله لند: با تئوری میل و نیاز به پیشرفت به مقوله نوسازی می نگرد چند عامل ذهنی و روانی را در توسعه بسیار مؤثر می داند:

  1. رهبری هر کشور باید با هر وسیله ممکن عقیده و انگیزه برای توسعه را افزایش دهد.
  2. برگزاری دوره های آموزشی برای تقویت انگیزش بازرگانان
  3. ضرورت آموزش عالی زنان در کنار مردان به عنوان توصیه هایی جهت رشد و توسعه اقتصادی

عنوان نظریه او« میل ونیاز به پیشرفت» است. او مسئله انگیزش را در نوسازی در قالب ویروس ذهنی تحت عنوانNACA مورد توجه قرار داد و به تأثیر عوامل ذهنی و روانی در توسعه  معتقد است. به نظر او میل و نیاز به پیشرفت تنها عامل لازم برای نوسازی تلقی نمی شود بلکه باید آن را به عنوان عامل کلیدی در نظر گرفت. در نهایت او معتقد است که برای احراز موقعیت های اقتصادی به دو عنصر روانی نیاز است که یکی از آن ها میل به ثبات برتری خود بر دیگران و دیگری به بالا بردن سطح رفاه عمومی است.

 هیگن: در کتاب نظریه های تحول اجتماعی، بی تحولی جامعه سنتی را معلول ایجاد شخصیت استبدادی در افراد می داند. بروز این شخصیت استبدادی را در شخصیت خشک و اطاعت آمیز در کودکی می داند.

 راجرز: او با تاکید بر متغیرهای فردی و شخصیتی افراد در قالب خرده فرهنگ روستایی به فرآیند نوگرایی روستاییان پرداخته است. او عواملی را مانع نوسازی در روستاها می داند: تقدیرگرایی[۱۴]،

   فقدان همدلی [۱۵]،عدم اعتماد متقابل در روابط شخصی،پایین بودن سطح آرزوها، عدم چشم پوشی از منافع آنی بخاطر منافع آتی، وابستگی به قدرت دولت ، خانواده گرایی ، محلی گرایی ، فقدان نوآوری و عدم توجه به عنصر زمان.

حوزه نظریه‏ های نوسازی اقتصادی

 الگوی نوسازی اقتصادی شامل نوسازی صنعت و فن‌آوری، کشاورزی، خدمات و تغییر در نیروی کار است. طرفداران این الگو بر این باورند که نوسازی صنعت مستلزم معرفی ماشین‌های نو و روش‌های نو و تولید است. در این حوزه «شومپیتر» و « روستو» بیش از دیگران مطرح هستند.

روستو در بیانیه غیر کمونیستی، کشورهای پیشرفته را در ۵ مرحله در مسیر توسعه توصیف می کندکه عبارتند از:  جامعه سنتی،  شرایط قبل از خیز اقتصادی، مرحله خیز اقتصادی، مرحله بلوغ ، مرحله تولید و مصرف انبوه . روستو در پانوشت کتابش مرحله فراسوی مصرف را عنوان می کند .

جمع بندی کوتاه از نظریات نوسازی

مطالعات نوسازی توسط چندین نفربه عنوان روانشناس، روان شناس اجتماعی، یک محقق جامعه شناسی مذهب ، یک پژوهشگر جامعه شناسی سیاسی همگی نشان از تمرکز در نقطه تمرکز تحقیق خود در زمینه اشتراک در نوسازی است. آن ها علاقه دارند به بررسی سؤالاتی بپردازند. چه عواملی در جهان سوم موجب پیشرفت نوسازی گشته است؟ اثرات فرآیند نوسازی بر جهان سوم چیست؟

مطالعاتی که در زمینه های متعدد توسط اندیشمندانی چون بلاو، مک کله لند لیپست و اینکلس در نوسازی قدیم انجام شده است، از طرفی در چارچوب تحلیلی خود نیز یکسانند. فرض همه این مؤلفین این است که کشورهای جهان سوم سنتی و کشورهای غربی، متجدد یا مدرن هستند. بنابراین، برای این که این کشورها بتوانند راه رفته توسط غرب را بپیمایند باید، تمام الگوهای سنتی خود را تغییر دهند [ یعنی ویژگی های سنتی خود را دور بریزند] و ویژگی های غرب را اقتباس نمایند.  از نظر روش شناسی نیز اغلب بحث های خود را در سطح کلی بیان می نمایند. این کلی گویی ها را نیز بر همه کشورهای جهان سوم تعمیم می دهند. مکتب نوسازی در دوره پس از جنگ جهانی دوم، از شهرت بسیار زیادی برخوردار بود، با این حال تا اواخر دهه ۱۹۶۰ مکتب نوسازی تحت حملات روز افزون منتقدین قرار گرفت.

انتقادات وارده بر نوسازی

انتقادات متعددی از سوی گروه های متعدد دانشگاهی، تفکرات ایدئولوژیک و غیره بر این مکتب وارد شده ست. از این دسته می توان به طور بسیار فشرده به این موارد اشاره کرد:

 ۱ . مخالفت با توسعه تک خطی؛ که منجر به غفلت محققین از راه های جایگزین می شود.

انبوهی از کشورهایی با ساختارهای متعدد و تاریخ های مختلف و متمایز از هم در جهان وجود دارد. چگونه می توان برای همه این کشور ها بدون در نظر گرفتن، اختلافات ساختاری و تاریخی و نیز به دور از مقطع زمانی ، در توسعه یک نسخه مشابه پیچید.

۲  .خوش بینی بیش از حد؛ چون غربی ها پیشرفت کرده اند، پس اگر بقیه نیز، همان راه را بروند ، پیشرفت می کنند. این اندیشمندان بدون توجه به ساختارهای این کشورها و نیز تضادهای داخلی و هم چنین عوامل خارجی مرتبط با آنان  دنباله روی غرب را در توسعه تنها راه توسعه و پیشرفت پنداشتند. از این رو از سایر راه های توسعه که این کشورها می توانستند از آن طریق به توسعه دست یابند ، باز ماندند.

 3. مخالفت با ناسازگاری سنت و تجدد که کارکردگرایان مطرح می کنند. دانشمندانی که در جریان نوسازی بودند، بدون توجه  ساختارهای کشورهای توسعه یا فته و توسعه نیافته ( و شاید به عمد) با نادیده گرفتن جنبه های مثبت سنت ها، آن ها را متباین با توسعه دانستند. این در حالی است که مطالعات بعدی نشان داد که سنت می تواند همراه و پا به پای توسعه پیش برود.

۴  .در حوزه روش شناسی؛ به سطح بالای انتزاع و در بحث متفکران نوسازی، عدم انجام مطالعات تاریخی پسین و پیشین و صرفاً اتخاذ یک روش تطبیقی ملی استفاده شده است. بدون توجه به تاریخ کشورها و روند رو به رشد و افول آن ها و سایر اتفاقاتی که در طول حیات آن ها اتفاق افتاده است ، صرفاً به یک روش تطبیقی ملی دست زدند. در حالی که هر کشور با کشور دیگر و حتی در یک کشور نیز مناطق متعدد از نظر فرهنگ،تاریخ و اقلیم و غیره با هم متفاوت هستند.

  5.  نوسازی یک ایدئولوژی جنگ سرد است که برای توجیه دخالت های ایالات متحده در جهان سوم طراحی شده است. مارکسیت ها معتقفدند که توسعه ، یک گفتمان و نیز یک طرحی است برای دخالت کردن رأس نظام سرمایه داری در کشورهای جهان سوم . آن ها معتقدند که آمریکا برای راه یافتن به این کشورها ، دیگر مانند گذشته نمی توانست به توجه به جوّ حاکم بر دنیا ، مانند سایر استعمارگران گذشته به صورت زور وارد کشورهای جهان سوم بشود ، از این رو، طرح نوسازی را برای توسعه ( در ظاهر ) و راهی برای حضور خود در این کشورها مطرح کرد.

۶  .نادیده گرفتن سلطه خارجی: از آنجا که این دیدگاه صرفاً به مسایل درونی کشورهای جهان سوم می پردازد و معتقد است که با کمک وام ها و سایر کمک های مالی کشورهای توسعه یافته و نهادهای بین المللی می توانند مسایل داخلی این کشورها را حل نمایند، از این رو، سلطه ها و برخورد های تاریخی استعمار گران را نادیده گرفته اند. دیدگاه وابستگی معتقد است که کشورهایی که اکنون توسعه نیافته اند، توسعه نیافتگی آن ها نتیجه روابط آن ها با کشورهای استعمارگر در گذشته بوده است که استعمارگران با ورود به این کشورها و غارت مواد خام ارزان و نیز صدور مصنوعات خود برای این کشورها و هم چنین استفاده از کارگران  ارزان موجب توسعه نیافتگی این کشورها شده اند.

۷ . نادیده گرفتن تاریخ استعمار در کشورهای جهان سوم.

کشورهای جهان سوم اغلب کشورهایی هستند که سال های سال تحت استعمار کشورهای اروپایی بود ه اند و در این مدت مورد غارت مواد خام قرار گرفته اند. دیدگاه وابستگی و نئومارکسیت ها اعتقاد دارند که دیدگاه نوسازی ، این تاریخ و اتفاقات رخ داده در آن را که بی ارتباط با توسعه نیافتگی این کشورها نیست، را نادیده گرفته اند.

   پیدایش نوسازی جدید

در اواخر دهه ۱۹۷۰ زمانی که آتش انتقادات نسبت به مکتب نوسازی فروکش کرد، نوعی تجدید حیات در مطالعات نوسازی پدید آمد. این مطالعات جدید مانند مطالعات اولیه موضوع بحث خود را توسعه جهان سوم قرار دادند. تحلیل های این مطالعات نیز در سطح ملی ارایه شد و هدف آن ها تبیین توسعه ای است که اساساً از طریق عواملی نظیر ارزش های فرهنگی و نهاد های اجتماعی صورت  می گیرد. مطالعات جدید نیز از  واژه ها و اصطلاحاتی که در مطالعات اولیه نوسازی استفاده می شد، استفاده کردند. اما چنان که در ادامه خواهد آمد، تفاوت های مهمی بین این دو نوع مطالعه در زمینه این اصطلاحات وجود دارد. اعضای نوسازی جدید در این زمان در حالت تهاجمی قرار دارند. از یک سو، با منتقدین مارکسیست خود درگیر شده اند و آن ها را به عنوان مبلغینی می دانند که در مطالعاتشان سوء نیت دارند و از سوی دیگر خودشان به طور صریح و بی پرده و به ارزیابی مجدد فرضیه های اساسی این مکتب پرداخته اند. بنابراین موج جدیدی از مطالعات نوسازی با تفاوتی که با نوسازی کلاسیک داشت ،آغاز گردید.

در نوسازی جدید:

 ۱  .سنت و تجدد به عنوان مفاهیمی متباین در نظر گرفته نمی شوند حتی می توانند با یکدیگرهمزیستی و پیوند داشته باشند. سنت می تواند در توسعه نقش مثبت داشته باشد.

 2. به جای بیان بحث های مجرد و انتزاعی به انجام مطالعات مشخص موردی و ارایه تحلیل­های تاریخی توجه می کنند.

 3. به الگوی توسعه یک طرفه به سمت غرب اعتقادی ندارند و بر این اعتقادند که هریک از کشورهای جهان سوم می توانند  مسیر خاص خود را برای نیل به توسعه دنبال کنند.

  4. علاوه بر عوامل داخلی به عوامل خارجی و نقش ستیز اجتماعی نیز اهمیت بسیاری قایل شدند( از ارایه تبیین تک متغیری و بیان تحلیل های ساده اجتناب می شود).

 بنابراین ، این موارد ، که تفاوت بین نوسازی کلاسیک و جدید نیز به شمار می رود، مسیر مطالعات نوسازی جدید را نیز نشان می دهد. در مطالعات جدید نوسازی، سنت  تجدد به عنوان مفاهیمی متباین در نظر گرفته نمی شوند و حتی می توانند با یکدیگر همزیستی و پیوند داشته باشند. همچنین محققان این دیدگاه، به جای بحث در این باره که سنت مانعی برای توسعه است، تلاش می کنند نقش مثبت و مفید سنت را نشان دهند. این گروه، به جای بحث­های مجرد و انتزاعی به انجام مطالعات مشخص موردی و ارایه تحلیل های تاریخی توجه می­کنند. علاوه بر این ، آن ها به مسیر یک طرفه توسعه به سوی الگوی غربی اعتقاد ندارند و معتقدند هریک از کشورهای جهان سوم می توانند مسیر خاص خود را برای نیل به توسعه دنبال کنند.همچنین علاوه بر توجه به عوامل داخلی ، برای عوامل خارجی و نقش ستیز اجتماعی نیز اهمیت بسیاری قایل می شوند و در واقع در مطالعات نوسازی جدید، از ارایه تبیین های تک متغیری و بیان تحلیل های ساده اجتناب می شود. دراین مطالعات تحلیل نهادهای مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی؛ مسیرهای متعدد توسعه و تعامل میان عوامل خارجی و داخلی مورد توجه قرار می گیرد.

مطالعات جدید با تجدید نظر در برخی فرضیه های اصلی خود، مجموعه ای کاملاً جدید از موضوعات تحقیق را فراهم می آورد. به عنوان مثال، وانگ بر خلاف قدیمی های نوسازی که خانواده چینی را به عنوان عامل نیرومند سنتی تلقی می کنند که موجب ترویج قوم و خویش گرایی، از بین رفتن نظم کار، اختلال در گزینش نیروی کار از طریق بازار کار آزاد، سست کردن انگیزه های فردی برای سرمایه گذاری و ممانعت از ظهور عقلانیت و پیدایش قواعد عام در کسب و کار می شود، معتقد است در مورد آثار منفی ارزش های سنتی بر اقتصاد چین زیاده روی شده است.او با بررسی آثار خانواده بر سازمان داخلی بنگاه های چینی در هنگ کنگ، به ویژه از طریق نظریه  عملکرد شیوه مدیریت پدر سالارانه ، استخدام فامیلی و مالکیت خانوادگی ثابت می کند که خانواده چینی بر توسعه اقتصادی تأثیر مثبتی داشته است.

دیویس یکی دیگر از اندیشمندان نظریه نوسازی جدید است. او با نقد مطالعات سنتی نوسازی، رابطه پیچیده میان مذهب و توسعه را به طورعام و نیز نقش مذهب ژاپنی در نوسازی این کشور را به طور خاص مورد بررسی قرار می دهد. به اعتقاد دیویس ، نباید افول مذهب را قطعی دانست، بلکه مذهب عامیانه و جادو پیوسته می توانند به حیات خود ادامه دهند و با نهادهای جامعه پیشرفته نیز همکاری داشته باشند. او ضمن تأکید بر استمرار مذهب عامیانه و سحر و جادو در ژاپن و کمک  آن به توسعه صنعتی جدید، به بازنویسی تاریخ مذهبی ژاپن می پردازد.

بنوعزیزی مانند دیویس معتقد است باید اهمیت بیشتری برای سنت قایل گردید. به اعتقاد او، سنت نیز همانند تجدد می تواند تجلی بخش ، آفریننده و پاسخگوی نیازهای فردی و جمعی باشد و برای ایجاد تحول اجتماعی از توانمندی هایی برخوردار است. او یکی از برجسته ترین نمونه های تجدید حیات اسلامی  یعنی انقلاب ۱۹۷۷-۱۹۷۹ را در ایران مورد مطالعه قرار می دهد و نقش مذهب شیعه و علمای شیعی در پیشبرد انقلاب ایران را بسیار با اهمیت تلقی می کند. وی در بررسی خود ترکیبی از عوامل اجتماعی، سیاسی و مذهبی را مورد توجه قرار می دهد.

[۱]. Modernization Theory

 

[۲]. Traditional society and agriculture

 

[۳]. Industrial society

 

۴]. Evolutionism perspective

[۵]. Functionalism perspective

 

[۶]. Pattern variables

 

[۷]. Cultural system  

 

[۸]. Integration

 

[۹]. Accommodation

 

      Pre-modern

  .[10]

 

[۱۱]. Structural differences  

 

Empathy

 .[12]

 

Transitional character.[13]

 

[۱۴]. Fatalism

[۱۵].empathy

 

 

نظرات

ثبت نظر ممکن نیست.

نظرسنجی



محل قرار گیری نظر سنجی

طراحی و اجرا :  تابناك وب