امروز : چهارشنبه,۲ام خرداد ۱۴۰۳

(۹)گفتمان توسعه در منظر پسا ساختارگرایی

 گفتمان های توسعه در طول چهار دهه گذشته، در یک استراتژی با دامنه ای بی سابقه  تبلور یافتند؛ یعنی، یک استراتژی برای پرداختن به مشکلات «توسعه نیافتگی»، که در فاصله چند سال بعد از جنگ جهانی دوم به منصه ظهور رسیده و تثبیت یافت. بعد از مطرح شدن مبانی و مقدمات این گفتمان توسعه، نتیجه این شد که تثبیت و استقرار توسعه  نه تنها به نحو چشمگیری به حفظ سلطه و استثمار اقتصادی انجامیده است، لذا اگر کشورهای جهان سوم در پی تعقیب و اتخاذ نوع متفاوتی از توسعه هستند، خود این گفتمان باید کنار نهاده شود.

2 اکتبر 2015

گفتمان توسعه در منظر پسا ساختارگرایی

جلال یوسفی

مقدمه

به موازات رشد ساختارگرایی در داخل جامعه شناسی، جنبشی به نام مابعد ساختار گرایی در بیرون از این رشته ، تحول یافته است که از مفروضات اولیه ساختارگرایی فراتر می رود. پساساختار گرایی جریان معرفت شناختی و یا به تعبیری دقیق تر ضد معرفت شاختی است که از نیمه دوم دهه ۶۰ میلادی در کشور فرانسه آغاز شد. از جمله شخصیت های اصلی این جنبش می توان به، فوکو ، لاکان ، بارت ، دلوز ، گاتاری ، باتای ،کریستوا ، اشاره نمود. اما می توان گفت، بسیاری از عقاید بنیادی پساساختارگرایی ریشه در آرای نیچه دارد.این تأثیر را با نگاهی به آثار پساساختارگرایانی چون دلوز و گاتاری، دریدا،فوکو، لیوتارد و دیگران می توان تأثیر فلسفه نیچه را در آن مشاهده کرد.


پساساختارگرایی بیش از آن که جهت گیری « ضد» یا« غیر» ساختارگرایانه باشد، در تداوم آن شکل گرفته است.این دو جریا دارای تشابهات و تفاوت هایی با هم هستند که در زیر به طور خلاصه اشاره    می گردد:

تشابه پساساختارگرایی با ساختارگرایی

۱- در هر دو رویکرد زبان به عنوان کانون جاگیری معنا تلقی می شود . معنا نیز در ساز وکار زبانی از رهگذر تفاوت و رابطه به دست می آید.

۲-هم پساساختارگرایان و هم ساختارگرایان زبان را الگوی مناسبات اجتماعی می دانند .از این رو هر دو سعی می کنند از این الگوهای برای تحلیل روابط اجتماعی استفاده کنند.

۳- هر دو جریان زبان را محل اصلی تولید واقعیت اجتماعی می دانند.

۴- هم طرفداران ساختارگرایی و پساساختارگرایی مخالف هر نوع تحلیل تاریخی (در زمانی)  هستند .در عوض الگوی تحلیلی مناسب هر دو مدل غیر تاریخی (هم زمانی) است.

۵- هر دو جریان فکری به شدت مخالف سنت های سوژه گرایانه (فردگرای) هستند. ایده های  ضد فردگرایانه ای چون:« مرگ سوژه» یا « مرگ مؤلف» از سوی متفکران این دو سنت طرح شده است.

تفاوت  پساساختارگرایی با ساختارگرایی

۱- ساختارگرایانی چون سوسور قائل به وجود یک الگوی واحد زبانی هستند که دارای ماهیتی ثابت و غیرقابل تغییر است.در مقابل پسا ساختارگرایان منکر هرگونه الگوی واحد و ثابت فرا تاریخی هستند. از نظر آن ها الگوهای زبانی ماهیتی سیال و متغییر دارند.

۲- بینش ساختارگرایان سازنده و نظم گراست، حال آنکه پساساختارگرایان دارای تمایلاتی ساختار شکنانه و ضد نظم هستند.

۳- از نظر ساختارگرایان زبان (فارغ از مناسبات اجتماعی) دارای منطقی درونی ثابتی است که بر محور آن نظم اجتماعی شکل می گیرد. در مقابل پساساختارگراین ریشه شکل گیری نظم اجتماعی را در بطن نهادهای اجتماعی و منازعات درونی آن می دانند.

ویژگی های پسا ساختار گرایی

ساختار شکنی(واسازی): این مفهوم نخستین بار توسط ژاک دریدا به  کار گرفته شد. نوعی نقد به حساب نمی آید . این ها نقد نمی کنند. یک روش هم نیست این ها از فراروایت فراری هستند. نوعی پرسشگری افراطی تعریف می کنند در معنای  تحقیق، اکتشاف، زیر و رو کردن و مردود سازی همه مفروضات است.به معنی تلاش برای آگاه سازی نه به معنای ویرانگری.

منطق مطرح شده توسط دریدا درباب « سیالیت معنا و معنا گریزی » مانع از ارائه یک تعریف مشخص از شالوده شکنی می شود ، اما می توان آن را یک استراتژی روشی- اخلاقی دانست که مطابق با آن سعی می شود منطق پنهان مناسبات قدرت در شکل گیری نظم های نهادی و زبانی آشکار شود. وظیفه واسازی به عنوان یک استراتژی اخلاقی برملاکردن این مناسبات پنهان و اعمال قدرت است. از طریق شالوده شکنی می توان بنیان ها و مفروضات فکری ، فلسفی ، علمی و عملی را پذیرفت و آنگاه آن ها را نقد و دگرگون کرد. از نظر دریدا ساختار شکنی نه یک روش یا شیوه به معنای متعارف و نه یک مدل زبانی یا گرامری خاص است.از نظر او« ساختار شکنی گونه ای پرسشگری در معنای تحقیق ، اکتشاف ، زیر رو کردن و مردود سازی همه مفروضات است».

توجه به زبان: یکی از اصول اصلی پساساختارگرایی تأکید بر نظم زبانی است .اگرچه ر یشه های چنین گرایشی درمیان ساختارگرایانی چون سوسور و اشتراوس نیز دیده می شود، اما آنچه در میان پساساختارگرایان رواج یافته است، به صورت بنیادین با نوع ساختارگرایی آن متفاوت است . از نظر پساساختارگرایان مناسبات زبانی از رهگذر تعاملات نهادی و گفتمانی  شکل می گیرند. به بیان دقیق تر بین نظم زبانی و نظم نهادی تناظر وجود دارد. رواج چنین نگرشی در میان پساختارگرایان تا حدی نتیجه چرخش زبانی است که اول بار در آراء کسانی چون ویتگنشتاین و هایدگر مطرح شده است. زبان از واقعیت کپی برداری نمی کند و وضعیت موجود را توصیف نمی کند. در واقع زبان است که از طریق شخصی سخن می گوید. پس حقیقت و معانی که انسان ها می سازند نیز متنوع و متعدد است. حقیقت و معرفت در ارتباط فرهنگی و اجتماعی و به عبارتی در بطن بازی های زبانی شکل می گیرد

تمرکز زدایی از عقل و سوژه: در حقیقت در پسا ساختارگرایی مرگ انسان اعلام می شود. انسان از اریکه فاعلیت اندیشه و معرفت به زیر آمده ، از مرکز شناخت خارج می شود وخود موضوع زبان، امیال و ناخودآگاه آدمی می شود. پسا ساختارگرایان معتقدند که؛ از دست آوردهای مدرنیته تولید سوژه است. بزرگترین خصم پساساختارگرایان سوژه دکارتی (cogito) است . برخی مانند لوی اشتراوس فلسفه سوژه محور را بزرگترین دستاورد مدرنیته می دانند و اساساً مدرنیته را محصول تفکر سوبژکتیو تلقی  می کنند.روح تفکر سوبژکتیو بعدها در جریان روشنگری و فردگرای مندرج در آن به منصه ظهور رسید.در مقابل پساساختارگرایان با برجسته کردن نقش زبان و ناخودآگاه انسانی سوژه انسانی را مقوله ای فرعی قلمداد می کنند. از این منظر انسان بیش از آنکه موجودی ارادی تلقی شود در اختیار نیروهای ناخودآگاه و نیز ساختار زبانی است . بعدها پساساختارگراینی چون دریدا و فوکو با اضافه کردن چاشنی انتقادی به دیدگاه شان فرآیند شکل گیری معنا را تابع مناسبات قدرت تلقی کردند. طبق ایده پسا ساختارگرایانه معنا نه تنها هرگز حاضر و آماده نیست ، بلکه همواره به تأخیر می افتد ، زیرا معنی در مفاهیم غایب و ساخت نا اندیشنده نیز وجود دارد که در شرایط فعلی امکان حضور  نیافته اند.

در دیدگاه ساختار گرایی  با دخالت مقوله های زبان و ناخودآگاه، نوعی وارونگی دیده می شود و انسان از طریق زبان، بیان و تعریف می شود.پساساختارگرایان به جای سوژه بر زبان تأکید کرده اند. آنان هم چنین با تأکید بر زبان و نا خودآگاه به جای سوژه به انقیاد سوژه فردی از سوی نهادهای قدرت و  زبان اعتقاد دارند و بر این عقیده اند  که معنا و ایدئولوژی در بستری از مناسبات قدرت شکل می گیرد.

تکثر گرایی: با زدودن هر نوع کلیت گرایی و شمول گرایی در پسا ساختارگرایی و با تأکید بر وابستگی معرفت به  متن زبان، تنوع و تکثر جانشین انسجام و مرکزیت می شود.زیرا در  باز ی های زبانی، هر بازی و قاعده، معنایی دارد که آن را از بازی های دیگر متمایز کند پس نمی توان معنای حاصل را معنای اصلی و قطعی دانست و از طریق آن ادعای شناخت و معرفت و متنوع  است و در جای ثابت قرار ندارد، که بتوان به آن دست یافت.

نفی حقیقت: به جای حقیقت از سازه استفاده می کنند. ساختارگرایان از اساس نگرشی ضد ذات گرایانه دارند. از این رو از این منظر چیزی به نام حقیقت ذاتی وجود ندارد.آنچه هست واقعیت موقتی جعل شده توسط مناسبات زبان و قدرت است.   

الف- گفتمان در نزد فوکو، عبارت است از؛ تفاوت میان آن چه که بر حسب یک سری قواعد دستوری و منطقی می توان گفت و آنچه گفته می شود. گفتمان از کارکردش جدا نیست.یکی از کارکردهای گفتمان از نظر فوکو، پاسداشت  قدرت است.بحشی از روابط و ساختار قدرت ، هسته های قدرت و کنش های قدرت است که به زندگی مردم  شکل می دهد.گفتمان مکمل زور و خشونت است.

ب- پسا ساختارگرایان  معتقدند که اربابان قدر ت در سلسله مراتب بالای برنامه ریزی قرار دارند.قدرت ها خود حقیقت را تولید می کنند و خود وسیله دست بابی به آن حقیقت را تولید   می کنند. دانش و قدرت دو روی یک سکه هستند.

بحران بازنمایی: یکی از پیامدهای موج پسا ساختارگرایی تأثیر آن بر قلمرو علم و به صورت خاص علوم انسانی است.علم و زبان به عنوان دو سازوکار معرفت شناختی اساس علم مدرن را تشکیل  می دادند ، اما چندی نگذشت دیدگاه های کسانی چون سوسور ، ویتگنشتاین یکی از پایه های معرفت بشری یعنی زبان را سست کرد .از نظر این دو برخلاف تصور اولیه بین زبان و امر واقع اساساً تناظری وجود ندارد .به عبارت دیگر زبان قادر به بازنمایی امر واقع آن چنان که باید ، نیست .از دیگر سوی بحران استقراء که از زمان هیوم در علم مدرن مطرح شده بود ، به عنوان ذیقیمت ترین دستاورد (science)  سوی طرفداران علم تجربی بی پاسخ . در نتیجه علم مدرن، معرفت شناسی مدرن زیر سؤال رفت. نتیجه چنین دیدگاهی «خطاگرایی» (Falliblism) و افتادن به دام نسبی گرایی رادیکال است . پیامد این بحران که گاه با عنوان بحران بازنمایی از آن یاد می شود به زیر سؤال رفتن واقع نمایی علمی است. از این منظر بازنمایی دانش حاصل انعکاس مجموعه ای از مفروضات هستی شناسی است….آن چه واقعیت تلقی می شود (موضوع /ابژه) عملاً از طریق زبان و در متن زبان ساخته می شود .زبان آینه ای در مقابل جهان نیست که وسیله شفاف بازنمایی معانی درباره واقعیت مستقل خارجی باشد…..پس هیچ نوع دانشی نمی تواند مستقل از زبان و گفتمان و متن جاری در یک فرهنگ تلقی شود و هر دوران و فرهنگی  سرمشق خود از عقلانیت و خرد را می آفریند.

پسا ساختار گرا ها با رد عقل ، به عنوان یگانه ابزار شناخت و با رد حقیقت و نفی واقعیت بیرونی به این نتیجه می رسند که در حال حاضر به بحران بازنمایی رسیده ایم. بازنمایی در معنای لغوی به معنی چیزی است که به جای چیز دیگر قرار می گیرد و نماد آن واقع می شود، یا آن را منعکس می کند. این که به جای عمل بر شیئ یا موضوع اصلی می توان در باره جانشین آن فکر کرد. شیوه های قدیمی ترتعریف ،  تناسب بندی و اختصاص دادن دیگر اعتبار ندارند. با اعلام بحران باز نمایی ،  تفکر خردگرا  ویکپارچه نگر  و حتی تفکر سیستمی  کنار گذاشته می شود و تفکر شبکه ای و افقی جایگزین آن می شود.

پسا ساختار گرایی و روش

۱-  تأکید بر بازنمودها به جای مطالعه آنچه فرض شده بازنمودها به آن ها دلالت دارند.

۲-  بدبینی نسبت به بنیادهای قطعی «حقیقت» و «ارزش»

۳- در نظر گرفتن حقیقت به عنوان امری جعل شده( به تأثیر از مناسبات سیاسی قدرت)

۴-علاقمندی به فرآیند شکل گیری نظام های معرفت به جای در نظر گرفتن صدق و کذب آن ها.

۵- تأکید بر زبان به عنوان کانون تولید «کثرت و چندگانگی»

۶-انکار  وجود نظام مندی در زبان

 7- تأکید بر پایان سوژگی نوع انسان(پایان میراث دکارتی- کانتی و اعلام ایده مرگ سوژه)

 8- تأکید بر وجود پیوند بین پروژه های معرفتی و مناسبات قدرت.

۹- جایگزینی امر هستی شناختی به جای معرفت شناسی(مهم چگونه بودن است نه چگونه شناخت/ پایان چرخش دکارتی)

 10- تأکید بر گسست بین پارادایم ها و تفسیرهای مختلف علمی و وجود گسست بنیادین بین  آن ها (ویتگنشتاین/ کوهن)

۱۱-  تأکید بر بی نهایتی معنا به عنوان استرتژی  برای ساختن هویت ها مختلف

۱۲- تأکید برثبات نسبی و موقتی برای جلوگیری از هرگونه ناپایداری(دریدا)

۱۳- تأکید بر مرکزیت زدایی از جامعه

۱۴- نفی هرگونه تفسیر جوهرگرایانه

۱۵-پذیرش وجود چشم اندازهای متکثر

۱۶- بدبینی نسبت به وجود فراروایت ها ، متاتئوری ها ، فراگفتمان ها  و فرا روش ها.

۱۷- رد هر نوع دکترین معرفت شناختی  کل گرایانه 

۱۸- نفی منطق توالی در زمانی و علیت نظم های مکانی و زمانی

۱۹- در نظر گرفتن نظریه ها به عنوان ادعای مبالغه آمیز و آزمون نشده درباره اعتبار حقیقی گفتمان 

۲۰-عدم پذیرش دوگانگی های عمده  واژه / اشیاء  ،  سوژه / ابژه  ،  درون / بیرون   ، انسان / طبیعت  ،  ذهن / عین ،  نظر / عمل 

 21- تأکید بر متن و نظام نشان ها (نظم زبانی) به جای سوژه استعلایی

۲۲- تأکید بر کپی بدون اصل ، تکثر بی پاین تصاویر ،  بازتاب نامحدود کلمه و شیء ، خود ارجاعی زبان

رویکرد پسا ساختارگرایانه به توسعه

۱- با اوج گیری سنت پسا ساختارگرایی از یکسو و به شکست انجامیدن پروژه های توسعه در کشورهای به اصطلاح در حال توسعه آرام آرام شاهد زیر سؤال رفتن ایده توسعه و به دنبال آن شکل گیری ادبیات «پسا توسعه » هستیم.

۲- شکل گیری جنبش های ضد جهانی شدن یکی از منابع الهام بخش پسا توسعه محسوب می شود.  جنبش های ضد جهانی شدن به دنبال به چالش کشیدن نئولیبرالیسم ، فرآیند یک دست سازی ناشی از جهانی شدن ، تخریب محیط زیست …بودند.

۳-هند یکی از کشورهای کانونی شکل گیری ادبیات پسا توسعه و پسا استعماری است.

برداشت فوکو از قدرت

دانش و قدرت نزد فوکو

۱- اوهمانند نیچه می پذیرد که تمام زندگی قدرت است و معتقد است که در درون جامعه هیچ فضای آزاد از قدرت وجود ندارد.

 فوکو متأثر از نیچه به یک برداشت نظری از قدرت می رسد. اوهمانند نیچه می پذیرد که تمام زندگی قدرت است و معتقد است که در درون جامعه هیچ فضای آزاد از قدرت وجود ندارد . پس قدرت، همه جانبه و فراگیر است و در همه جا حضور دارد .به نظر فوکو اعمال قدرت به خودی خود خشونت نیست و ضرورتاً هم به معنی رضایتی نیست که مستدام بماند.  

۲- فوکو می خواهد  مفاهیم قدرت را باز اندیشی کند.

فوکو با نقد و تحلیل و بررسی مفهوم کلاسیک قدرت ، نگاهی تازه به این مفهوم می اندازد.او می خواهد این مفاهیم را باز اندیشی کند، و معتقد است فهم جامعه بدون فهم قدرت ناممکن است. نظام امروزی قدرت ریشه دارتر و نامرئی تر از نظام های سنتی قدرت در گذشته است و این نیازمند آن است که ما از مفهوم کلاسیک و سنتی قدرت فراتر رویم.

۳-قدرت فاقد ماهیت است و به اشکال مختلف در جامعه ظهور می کند.

قدرت درهمه سطوح و زوایای اجتماعی پخش و گسترده است . این بدان معناست که قدرت سیال و محلی است و هرروز و در همه جا خود را به ما تحمیل می کند و هرگز نمی توان قدرت را بی اثر کرد و متلاشی نمود .

۴-برقراری رابطه بین قدرت و روابط استراتژیک

 فوکو بین قدرت و روابط استراتژی ارتباط برقرار می کند . از نظر او استراتژی قدرت مجموعه ای از وسایل و ابرزارهایی است که به منظور اجرای مؤثر قدرت و یا حفظ آن به کار برده می شود . او همچنین از استراتژی مناسب روابط قدرت به معنای وجوه انجام عمل روی اعمال ممکن یعنی اعمال دیگران سخن می گوید .

۵ -فوکو قدرت را به معنای شیوه انجام عمل روی اعمال دیگران تعریف می کند.

 با این حال باید دانست که این قدرت وقتی اعمال می شود که چیزی به نام آزادی نیز وجود داشته باشد . بین قدرت و آزادی بازی پیچیده ای وجود دارد به گونه ای که آزادی ممکن است به عنوان عین شرط اعمال قدرت ظاهر شود .

۶- از نظر فوکو مقاومت و اعمال قدرت رابطه نزدیکی با یکدیگر دارند .

 از طریق مقاومت است که اعمال قدرت خود را نشان می دهد و هیچ اعمال قدرتی هم نیست که مقاومتی در پی نداشته باشد . مقاومت نیز چیزی جز کارشکنی در سازمان دادن و فهم شیوه عملکرد آن نیست .

۷- از نظر فوکو قدرت این گونه نیست که در دست حاکمان و در ملک شخصی اینان باشد.

 بلکه قدرت حالت رابطه ای و شبکه ای دارد که چون سیستم های عصبی در جامعه پخش می شود و در اعضای یک گروه یا یک شبکه خاص نیست . از نظر فوکو چنین قدرتی ماهیتی نرم افزاری داشته و قابل مشاهده و محسوس نیست . قدرت از نظر فوکو لزوماً با ابزارهای خشونت اعمال نمی شود ،بلکه یک سخنرانی ، نوار کاست ،کتاب ،اندیشه و … نیز می تواند منبع قدرت باشد .

۸- فوکو قدرت را به مثابه بافتی از روابط تلقی می کند.  

بدین معنا که معتقد است روابط در تمامی انواع ارتباطات به صورت درونی وجود دارد و روابط انسانی را باید بر مبنای قدرت تفسیر کرد. 

۹- قدرت از نظر فوکو به مثابه تکثر نیروها در روابط تنش آمیز « من – دیگری » جریان دارد .

قدرت از نظر فوکو به تبع نیچه به مثابه تکثر نیروها در روابط تنش آمیز « من – دیگری » جریان دارد . قدرت از نظر فوکو دو کار انجام می دهد .

 نخست آنکه روابط میان افراد را نمایش می دهد .

قدرت روابط میان افراد را نمایش می دهد زیرا مفهوم قدرت به روابط میان افراد درگیر با هم اشاره دارد . قدرت مجموعه اعمالی است که اعمال دیگران را بر می انگیزد و از همدیگر ناشی می شود . در حالی که در دیدگاه سنتی ، قدرت نفوذ خارجی بر انسان ها تلقی می گردد . اجتماع بر مبنای روابطی سامان می یابد که در جوهره خود چیزی جز قدرت نیست از این رو جامعه را باید بر مبنای کثرت نیروهای ، روابط و بازی بین نیروها تفسیر کرد . این نیروها راباید در وجود اعمال اجتماعی انسان های انضمامی که تمامیت آن ها درگیر اعمال اجتماعی شان هستند پی گیری کرد.   فوکو این نیروها را با وجود انسان انضمامی و حیات اجتماعی او عجین می داند.

دوم این که قدرت هم سوژه را شکل می دهد و هم ابژه را

  دومین کاری که قدرت انجام می دهد این است که هم سوژه ساز است و هم ابژه ساز . سوژه چیزی جز قدرت نیست . قدرت در همه جا است و سوژه را شکل می دهد و خود از طریق سوژه عمل می کند.  از این رو چنین تصوری نادرست است که برخی فرمان می دهند و دیگران فرمان برند . فرمان دادنی که جنبه منفی دارد و خواهان محدود کردن رفتار افراد است . از این رو تحقق آن محتاج سرکوب به مثابه شکل اصلی قدرت است .

۱۰-تصور فوکو از قدرت مبتنی بر پنج ایده اصلی است :

 اول میکروفیزیک قدرت

منظور فوکو از میکرو فیزیک قدرت آن است که نباید به شکل های رسمی و نهادینه شده قدرت توجه نمود بلکه باید به سراغ قدرت در مقصد نهایی آن یعنی در سطح روابط ریز انسانی و حتی نحوه رابطه با خودش رفت که به وسیله کردارهای روزمره افراد و به طور مدام استمرار می یابد .

 دوم فاقد سوژه بودن آن 

 فوکو معتقد است که قدرت فاقد سوژه است .

سوم فراگیر بودن قدرت

قدرت در همه روابط ازهر نوع وجود دارد در حالی که قدرت سنتی نگران مسأله روح مرکزی یعنی حاکمیت است اما قدرت فوکویی دغدغه هزاران انسان تابعی را دارد که جهانیت آن ها به وسیله قدرت سامان می یابد .

 چهارم از پایین آمدنش

  پنجم عدم امکان تفکیک قدرت از معرفت یا حقیقت  

 قدرت از پایین می آید . به نظر فوکو همه ما قدرتی در جسم خود داریم ما باید به تحلیلی صعودی از قدرت اقدام کنیم که از ساز وکارهای بی نهایت کوچک آن که هر یک تاریخ خود ، مسیر خود ، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز کنیم و سپس مشاهده کنیم که چگونه این ساز و کارهای قدرت از طریق ساز و کارهایی هر چه کلی تر و به صورت سلطه فراگیر به کار افتاده اند استقرار یافته اند ، به کار گرفته شده اند ، تبدیل شده اند ، جابه جا شده اند ،گسترش یافته اند . بنابراین دولت تنها بر اساس مناسبات قدرت از قبل عمل می کند و روبنایی است از جهت رشته کاملی از شبکه های قدرت که در بدن ، جنسیت ، خانواده ،شیوه های رفتاری ،دانایی ،تکنیک هاو…رخنه می کنند . فوکو می گویدرابطه دانش و قدرت است که او را به سیاست نزدیک می کند .

۱۱- وی در تعریف قدرت می گوید قدرت در رابطه معنا می شود. 

الف. امری است که به صورت شبکه ای در چارچوب سیاسی و اجتماعی عمل می کند و به مناسبات قدرت می پردازد . ب.  در ریزترین روابط موجود است و در همه مناسبات وجود دارد.  پ. قدرت مرتب توزیع و تکرار می شود. ت. قدرت مدام در حال اصلاح و پیچیده تر شدن است . ث.  قدرت عمدتاً از طریق دانش اعمال می شود .

۱- فوکو می گوید رابطه دانایی و قدرت قطع نمی شود ،یک شکل قدرت در یک شکل دانایی ارائه می شود و ضدیت دانش و قدرت اصلاً مورد قبول نیست .

 دانش باعث می شود که قدرت شکل بگیرد و دانش کاملاً در خدمت قدرت است . وی  می گوید ؛ کار اصلی علم حل مشکلات نیست ، بلکه وظیفه آن شکل دادن به ذهنیت ها و ایجاد رشته علم در چارچوب آن رابطه قدرت و دانش بررسی می شود .

به طور کلی ، به نظر فوکو، علوم و دانش های نوین در صدد ساخت و تکمیل قدرت اجتماعی عمل     می کنند و از طریق تکنولوژی و روش های فنی و کارآمد علمی در صدد تحدید آزادی های فردی و اعمال نظارت هر چه بیشتر روی آدم هایی می باشند که در گذشته تا حدی می توانستند خارج از    نظارت های تکنولوژیک به دنبال آرزوها و  هوس های فردی شان بروند. به عقیده فوکو پزشکان ،    روان شناسان و روان پزشکان و بیشتر دست اندرکاران علوم انسانی ، عاملان و کارگزاران عقلا نیتی هستند که انسان ها را با روش های علمی و تکنولوژیک تحت نظارت همه جانبه خود قرار داده است. این همان قفس آهنینی است که ماکس وبر مطرح کرده بود و فو کو آن را به صورت تازه ای پیگیری   می کند. تفاوت فوکو با وبر در این است که او این اعمال نظارت را ناآگاهانه می داند و معتقد نیست که نخبگان علمی در جامعه کنونی به گونه ای سنجیده و از پیش تعیین شده ساختارهای قدرت نوین اجتماعی را می سازند و به کار می برند.

۲- فوکو معتقد است رابطه دانش و قدرت بر اساس مکانیسم خاص خود عمل می کند.  بنابراین منشأ دانش قدرت است و قدرت دانش را تولید می کند .

۱۴- نظریات فوکو بر اساس دانش و قدرت را می توان در موارد زیر خلاصه کرد

الف.کار تفکر سیستم سازی نیست و فقط عملکرد قدرت را بیان می کند . ب. فوکو به برنامه های سیاسی خاص به معنای کلاسیک عقیده ندارد و آنچه مورد علاقه او است جنبش های جدید اجتماعی است  پ. وی معتقد به جامعه آرمانی نیست ت. او منتقد عقلانیت روشنگری است  ث. بحث او متوجه دانش است  ج. به دنبال مبارزه با سلطه است و خواهان نفی سلطه در تمام سطوح اجتماعی است.   چ . مقوله سیاست را مرتبط با تمام حوزه های زندگی اجتماعی می داند .

     نتیجه گیری نظریات فوکو

۱- فوکو تحت تأثیر نیچه می خواهد بداند که چگونه آدم ها از طریق تولید دانش برخود ودیگران تسلط می یابند .

۲-او دانش را ایجادکننده قدرت می داند . بدین ترتیب که نخست از انسان ها موجودات شناسایی می سازد و سپس برهمین شناساها تسلط پیدا می کند .

۳-  وی از خصلت سلسله مراتبی دانش ،انتقاد می کند .

 از آنجا که بلندپایه ترین صورت های دانش ( علوم ) بیشترین قدرت را دارند، آماج شدیدترین انتقادهای فوکو قرار می گیرند . فوکو به بررسی فنون و تکنولوژی هایی که از دانش ( به ویژه دانش علمی ) برمی خیزند، علاقه مند است و می خواهد بداند که نهادهای گوناگون چگونه از این  تکنولوژی ها برای اعمال قدرت بر مردم استفاده می کنند . گرچه فوکو دانش را بی ارتباط با قدرت  نمی داند، اما در این میان هیچ توطئه ای را از سوی اعضای نخبه جامعه تشخیص نمی دهد . یک چنین توطئه ای دلالت بر وجود کنشگران آگاه می کند ، حال آنکه فوکو بیشتر در صدد آن است که روابط ساختاری به ویژه میان قدرت و دانش را باز شناسد. 

۴- فوکو در سراسر تاریخ از توحش ابتدایی گرفته تا انسانیت جدیدتری که مبتنی بر نظام های معرفتی  پیچیده تری است ، هیچ پیشرفتی را نمی بیند . او تاریخ را چرخش متوالی از یک نظام سلطه ( مبتنی بر دانش ) به نظام سلطه دیگر می انگارد .

۵ – وی معتقد است که قدرت مبتنی بر دانش همیشه با معارضه رو به رو است و پیوسته در برابر آن مقاومت دیده می شود . 

۶- به نظر فوکو قدرت مؤلد دانش و معرفت است و آنچه ما به عنوان درست و نادرست می شناسیم یعنی مفهوم حقیقت و خطا ،دقیقاً در حوزه سیاسی شکل می گیرد .

گفتمان از نظر فوکو  

گفتمان به این دو موضوع می پردازد:

الف.اصولاً به چه موضوعاتی پرداخته شود.

 ب. چه کسانی حق سخن گفتن در این حوزه ها را دارند.

از نظر فوکو گفتمان صرفاً جنبه ظاهری و سطحی زبان نیست ،بلکه زبان خود جنبه ای از گفتمان است و این مفاهیم نه از درون زبان بلکه از درون اعمال تشکیلاتی و ارتباط قدرت نشأت می گیرد.گفتمان اعمالی هستند که به طور مستقیم و نظام مند موضوعاتی را شکل می دهند و در فرآیند آن ، مداخله خود را پنهان می کنند و این گفتمان از برخورد قدرت و دانش شکل می گیرند بدین معنا که در هر دوره ای هر رشته ای برای خود قوانین و شروطی را به وجود می آورد که این شروط و قوانین معین  می کند که در مورد چه مسایلی باید بحث شود و در مورد چه مسایلی نباید بحث شود.

در اندیشه فوکو آن چه به عنوان معیار و شاخص معرفت شناسی لحاظ شده ، ماهیت انسان است. از این رو ، فوکو در کلیه گفتمان ها اعم از انسانشناسی، پزشکی، زیست شناسی و… انسان را مرکز ثقل این گفتمان ها قرار داده است.

فوکو در گفتمان پزشکی به دیرینه شناسی گفتمان پزشکی می پردازد. و باتوجه به سه دوره رنسانس،کلاسیک و مدرنیته تحلیل شرایط می پردازد.که در آن سوژه ای ( مثلاً دیوانه یا بیمار) به عنوان موضوع ممکن شناخت ظاهر می گردد.

به نظر فوکو پزشکی نخستین  گفتمان علمی را جع به فرد است و از این جهت نقش مهمی در تشکیل علوم انسانی دارد. چرا که نخستین بار در گفتمان پزشکی بود که فرد به عنوان موضوع معرفت  ظاهر شد و تصور انسان به عنوان سوژه و ابژه معرفت  در گفتمان پزشکی شکل گرفت و مفهوم تفرد و فنا پذیری و مرگ انسان مورد توجه قرار گرفت.

در نزد فوکو عالمی تقسیم شده به گفتمان پذیرفته شده  و ناپذیرفته یا گفتمان های فرادست و فرودست نیست.گفتمان شماری از عناصر گفتمانی است که می توانند ، در استراتژی های گوناگون به کار گرفته شوند. از این رو گفتمان ها دنباله رو قدرت نیستند، که یک باره برای همیشه یا هوادارآن قدرت باشند یا بر ضد آن عمل کنند.

فوکو بر این اعتقاد است که ما باید پیچیدگی و ناپایداری قدرت را، تا جایی که گفتمان می تواند هم ابزار و هم ثمره قدرت و هم چنین یک مانع، یک عامل لغزش، یک نقطه مقاومت و یک نقطه شروع برای یک استراتژی مخالف باشد، بپذیریم.

گفتمان هم تولید کننده قدرت است و هم فرساینده آن. قدرت مورد نظر فوکو با توجه به این که در دست هیچ کس نیست و دارای یک ساختار استراتژیکی پیچیده است و کثرت روابط میان پدیده هاست، لذا گفتمان مورد نظر فوکو ، گفتمانی است که قدرت را در بطن حرکت خود قرار داده  و همه افراد جامعه را، ضامن حفظ و بقای آن می داند.

فوکو  و توسعه

بینش های بنیادین میشل فوکو و دریافت های اساسی وی پیرامون ماهیت و پویش هایِ گفتمان، قدرت و دانش در جوامع غربی ما را قادر خواهد ساخت که با توجه به وضعیتِ فعلیِ کشورهای جهان سوم، تحقیقات مشابهی را حداقل از دو حیث مهم به انجام برسانیم:

  1. {تحقیق درباره} توسعه و گسترش سازوکارهای انضباطی و بهنجارساز  غربی به کشورهای جهان سوم در حوزه های مختلف  
  2.  همچنین {تحقیق درباره} تولید گفتمان هایی پیرامون کشورهای جهان سوم، که توسط کشورهای غربی به عنوان ابزارهایی برای اِعمال سلطه بر آن ها مورد استفاده قرار گرفته است.

 این گفتمان ها در طول چهار دهه گذشته، در یک استراتژی با دامنه ای بی سابقه  تبلور یافتند؛ یعنی، یک استراتژی برای پرداختن به مشکلات «توسعه نیافتگی»، که در فاصله چند سال بعد از جنگ جهانی دوم به منصه ظهور رسیده و تثبیت یافت. بعد از مطرح شدن{ابلاغ و ارائه} مبانی و مقدمات این گفتمان توسعه، نتیجه این شد که تثبیت و استقرار توسعه  نه تنها به نحو چشمگیری به حفظ سلطه و استثمار اقتصادی انجامیده است، لذا اگر کشورهای جهان سوم در پی تعقیب و اتخاذ نوع متفاوتی از توسعه هستند، خود این گفتمان باید کنار نهاده شود.

چرا جهان سوم؟

سه دلیل اهمیت یافتن مسایل مربوط به جهان سوم برای فوکو :

 اول: تحلیل مناسبات فرادستان(کشورهای غربی) و فرو دستان (کشورهای جهان سوم) از رهگذر مناسبات گفتمانی و اعمال قدرت.

ویژگی تمامیت بخش قدرت و خواستِ دانش( که دغدغه های بنیادی فو کو هستند) و گرایش روز افزون آن ها به ظاهر شدن در اشکال جهانی، گسترش مدواوم و دسیسه  آمیز آن ها به همه جوامع را تقریباً اجتناب ناپذیر ساخته است. ابزارهای زیادی که فوکو برای تجزیه و تحیلیل قدرت و خواستِ دانش به دست داده است، امکان بررسی و مطالعه و چگونگیِ حادث شدنِ این امر در جهان سوم میسر گشته است.

دوم : مطالعه جهان سوم به مثابه عرصه  اعمال اشکال مختلف قدرت 

جهان سوم قلمرو تمام عیار همه اشکال قدرت در دنیای امروزی است( از اشکال بسیار وحشیانه شکنجه گرفته تا تکنیک های پیچیده اعمال قدرت)  ، در حقیقت جهان سوم یک مولتی پاور از قدرت است.

سوم:  نشان دادن  نقاط مقاومت در برابر مکانیزم های اعمال قدرت  

هر دو گروه کشورهای پیشرفته و صنعتی، بین فرآیندهایی که قدرت از طریق آن ها اعمال می شود و یا در مقابل آن ها مقاومت صورت می گیرد، پیوند ها و روابط مهمی وجود دارند.

از نظر فوکوو ساختارگرایی شیوه ای جدید محسوب نمی شود. ساختار گرایی در واقع وجدان بیدار شده و پر دغدغه دانش نوین است. ساختارگرایی فوکو نوعی ساختار گرایی بدون ساختار است که تمامی جنبه های منفی ساختارگرایی استاتیک را در خود حفظ کرده است:

  1. بی اعتبار کردن تاریخ و تکوین
  2. نادیده گرفتن کارکردها و نفی کنشگر به طوری که هیچ جایگاهی برای انسان در نظر نمی گیرد.
  3. فوکو کم کم از تحت تاثیر بودن ساختارگرایی بیرون آمد.
  4. او نه تنها یک ساختاگرا نیست، بلکه او را یک پست مدرنیست نیز نامیده اند.

گفتمان توسعه (چگونگی تبدیل توسعه به گفتمان)

دریافت و بینش های فوکو پیرامون کنترل تولید گفتمان و نحوه عمل قدرت و دانش ما را قادر  خواهد ساخت که تفسیر رادیکال مجددی از نظریه توسعه توسعه و پراکتیس به دست بدهیم. موضوع کلی چنین باز تقسیرهایی می تواند به اشکال زیر بیان می شود:

اعتقاد به تبدیل برنامه های توسعه به یک گفتمان توسط غرب

اینکه بدون بررسی توسعه به مثابه یک گفتمان قادر به فهم راه های منظمی نخواهیم بود که کشورهای توسعه یافته غربی از رهگذر آن می توانند کشورهای جهان سوم را کنترل کنند و مدیریت کنند.

نیز قادر به شناخت راه های زیادی نخواهیم بود که کشورهای جهان سوم را حتی به لحاظ سیاسی، اقتصادی، جامعه شناختی و فرهنگی ابداع کردند.

 برساخت این گفتمان با واسطه یک مجموعه هنجارها به مثابه کردارهای گفتمانی و تکنولوژی های سیاسی اعمال قدرت  از سوی غرب

دیگر این که اگر چه توسعه نیافتگی یک صورت بندی تاریخی بسیار حقیقی، اما با این حال به مجموعه ای از کردارها( که به وسیله گفتمان های غربی ترویج شده بودند) شکل داده ، کردارهایی که امروزه یکی از قدرتمندترین مکانیسم های تضمین سلطه بر جهان سوم را تشکیل می دهند.

تثبیت و استقرار توسعه مکانیزم های تبدیل توسعه به یک گفتمان

از رهگذر سه استراتژی عمده(در رابطه با اشکال جدید دانش و قدرت ) عمل کرده است که هر کدام از عناصر انضباطی و هنجار بخشی را با خود به همراه داشتند.

ادغام و یکسان سازی رو به رشد مشکلات و مسایل

  1. اشاره به دسته بندی و طبقه بندی مشکلاتی چون« نابهنجاری های توسعه نیافتگی» «سوء تغذیه و فقدان سواد» که باید مطابق برنامه های توسعه اصلاح می شدند.
  2. رسیدگی به چنین مشکلاتی مستلزم مشاهدات دقیق در تمامی سطوح خانواده ها ، روستا ، نواحی و مناطق مختلف کشورهای جهان سوم بود.
  3. در همین راستا پرونده ها کامل مورد بررسی قرار گرفت و شیوه های انتشار اطلاعات طراحی و به طور مداوم مورد بازبینی قرار گرفت.
  4.  نتیجه این فرآیند « شکل گیری آناتومی سیاسی کامل جهان سوم » منجر شد

حرفه ای شدن توسعه

۱٫ مکانیزم حرفه ای شدن توسعه از طریق انتشار خرده فرهنگ توسعه (انضباط ها و خرده انضباط های توسعه) به اجرا در می آمد.

۲٫ در این فرآیند سیاست های توسعه از جای خارج از قلمروی که توسعه باید در آن صورت می گرفت تدوین می شد.

۳٫  در این مکانیزم های سلطه با ظاهری غیر سیاسی ، غایت نگرانه ،هنجارمند اهداف سیاسی را با تنشی کمتر اعمال می کند.

۴٫ در اینجا« با واسطه نوعی دانش»، «ماهیت کشورهای جهان سوم » پایه ریزی می شد.

۵٫  در واقع برنامه توسعه « مکانیزم تکنولوژی قدرت » ی بود که وظیفه داشت حقیقتی هنجار شده به نام توسعه را ایجاد کند.

  1. حرفه ای شدن توسعه مستلزم هنجارهای چون«  مقرون به صرفه کردن / اقتصادی کردن » و امثال آن است که خودِ این موارد جزء خرده انضباط های توسعه و عقلانیت موجود در آن بود.
  2. «ایده اقتصادی شدن زندگی » به عنوان یک فرآیند عام تبدیل به « پیش نیاز گفتمان توسعه »       می شود.

  نهادمند سازی نهادی شدن توسعه

۱٫ در این فرآینداز سازمان های بین المللی گرفته تا هیئت های برنامه ریزی ملی و محلی به دنبال نهادمند سازی برنامه های توسعه بودند.

۲٫ این موسسات توسعه« سازمان ها و مکان های جدیدی از اعمال قدرت » را ایجاد کردند.

۳٫ این موسسات عملا نقش نظام های کنترل کننده را ایفا می کردند.

۴٫ با واسطه همین نهادها بود که گفتمان توسعه و هنجارها و کردارهای ملازم آن به درون

جامعه و جمعیت آن رسوخ پیدا کرد.

  1. فرآیند« تولید هنجارهای لازمه توسعه» توسط این نهادها صورت می گرفت.

متناظر بودن انباشت سرمایه و افراد بهنجار شده

۱٫ فوکو انباشت سرمایه را متناظر و مرتبط با انباشت بدن انسان ها می داند.

۲٫ همراه با« فرآیند جهانی انباشت سرمایه» از طریق نظام قدرت« انبوه افراد بهنجار شده » مشخص شده اند.

۳٫ این مکانیزم های بهنجار سازی اگرچه از متن کشورهای توسعه یافته آغاز شده بود ، اما با گسترش سرمایه داری به کشورهای جهان سوم نیز رسوخ کرد.

۴٫  به مرور زمان جهان سوم نیز تبدیل به قلمروی شد که در گستره سرمایه داری قرار می گرفت.

جمع بندی کلی از دیدگاه های میشل فوکو پیرامون جهان سوم

برای یک جمع بندی کلی از آرا و دیدگاه های فوکو، باید از مفهوم سازی توسعه به پایه های نظام و تکینک هایی آغاز کرد که منظور تثبیت و استقرار قدرت بر پا شده اند.باید به واسازی « روابط استراتژیک» این گفتمان ها و کردارها بپردازد تا بتواند شبکه های ریز و باریک و ظریفی را که به وسیله آن ها در سراسر تاریخ گسترده شده اند،را قابل رویت کرد.برای این کار مفروضاتی به شرح زیر ارایه  می گردد:

۱٫ به موازات فرآیندهای جهانی انباشت سرمایه( دقیقاً در ارتباط با آن و البته نه قابل تقلیل به آن ) فرآیندهای جهانی سلطه در کارند که به وسیله نظام قدرت و انبوه افراد بهنجار شده مشخص شده اند.

۲٫ اشکال جدید سلطه و انقیاد در جهان سوم(در حوزه های مختلف ) به تدریج نفوذ  سهم خود را در تداوم استثمار اقتصادی افزایش می دهند.

۳٫ اگر کشورهای جهان سوم برآنند که ( با بکارگیری ابزارهای گوناگون خود و نیز منابع فرهنگی اجتماعی) با نفوذ و رخنه  قدرت مقابله کنند و یا بر فقر و بیکاری و نابرابرری موجود غلبه کنند، گقتمان توسعه باید برچیده شود.

نقد تفکر پسا ساختارگرایی

  1. با رد امکان آزادی فردی و عقل، پساساختارگرایان زیر پای خود را خالی کرده اند.به بیان دیگر، نقد اخلاقی فراروایت ها، بازی های زبانی و گفتمان ها تا وقتی که مبتنی بر یک« طب» معرفت شناسانه و بهنجار نباشد، سست و بی بنیان است.
  2. تحلیل نارسا از اعمل سلطه: نمی خواهند بین گونه های متفاوت قدرت تمایز قایل شوند. از این رو    « سهواً» نابرابری جنسی و نسل کشی برابر می پندارند.
  3. روش مورد استفاده شان معیار در خور مناسبی به دست نمی دهد که چگونه روایت و فراروایت را از هم تشخیص داد. پساساختارگرایی دارای یک دستگاه مفهومی کارآمد قابل استفاده در تحقیق تجربی نیستند. دلبخواهی بودن بر روش شناسی پسا ساختارگرایان  غلبه دارد که این دلبخواهی بودن بیشتر در مفاهیمی چون قدرت که توسط فوکو مورد استفاده قرار گیرد، قابل مشاهده است. این گزاره که قدرت در همه جا هست به لحاظ تحلیلی معیوب و نارساست. وقتی می گوییم قدرت همه جاهست به طور خود بخود می گوییم که هیچ جا نیست.با نسبی کردن مفاهیم، ناتوان از ارایه تبیین ها می شویم.
  4. مشکل راجع به دلالت های تحلیلی و اخلاقی آن است. با گفتن اینکه هر جامعه ای یا گروهی، ساختار حقیقت خودش را دارد، امکان انتخاب فردی را درون گروه رد می کند.
  5. تفاوت کمی بین گفتمان و ایدئولوژی وجود دارد. نهایت این که در ارایه به یک دستگاه  نظری و روش شناشانه مناسب تر برای مطالعه ایدئولوژی نا کام ماند.
  6. اگر چه پسا ساختار گرایان به درک عمیقی از مسئله چند پارگی و سلطه قوای قاهره گفتار نایل    شده اند، در نوع خود فهم درستی از این پدیدارها، از آن جهت که تجلی اوضاع فرهنگی زیسته شده اند، به دست نیاورده، و به تعبیر فاس نتوانسته اندآن ها را به گونه ای معنادار به نیروهای پویای مناسبات اجتماعی و نفوس متعامل بشری پیوند بزند…

گسترش مکتب پساساختارگرایان توسعه 

پرسشی که پسا ساختارگرایان مطرح کرده اند، این نیست که چگونه می توانیم بهتر توسعه یابیم، بلکه این است که ، چرا و از چه طریق چه فرآیندهای تاریخی و با چه نتایجی آسیا ، آفریقا، آمریکای لاتین به عنوان جهان سوم و از طریق چه گفتمان ها و اعمال توسعه ای، ساخته شده اند. این پاسخ عوامل متعددی را شامل می شود که اسکوبار در مقاله خود« پسا توسعه به عنوان یک مفهوم و عمل اجتماعی» به برخی اشاره می کند:

۱٫  به عنوان یک گفتمان تاریخی توسعه در دوره بعد از جنگ جهانی دوم ظاهر شد. اگرچه ریشه های آن به فرآیندهای تاریخی عمیقتری در مدرنیته و سرمایه داری می رسد.

۲٫  به تبع برنامه های توسعه و گفتمان ایجاد شده در آن کارشناسان توسعه با حضور در کشورهای افریقایی ، آمریکای لاتین و آسیا ، واقعیتی را به نام جهان سوم جعل کردند.

۳٫  گفتمان توسعه ابزارهای گسترده نهادی ایجاد کرد که از طریق آن این گفتمان به عنوان یک نیروی اجتماعی مؤثر واقعی در صدد تغییر اقتصادی ، اجتماعی ، فر هنگی و واقعیت سیاسی جوامع مورد اشاره بود .این ابزارها شامل نهادهای بین المللی (مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی پول) و دیگر     سازمان های بین المللی نظیر سازمان ملل می شد.

۴٫  به نظر اسکوبار عصر پسا توسعه نتیجه شالوده شکنی پساساختارگرایان در باره گفتمان توسعه است.

۵٫  توسعه به مثابه فرآیند روشنگری دچار بی شکلی شده است، چراکه دیگر فرم های آن در جهت محتوای آن حرکت نمی کند.

۶٫ پسا توسعه یک دوره تاریخی جدید نیست، بلکه بازگشت به یک موقعیت واقع گرایانه است.

ایلیچ ؛ کشورهای ثروتمند پوشش منظم راه بندان ها ، مراقبت های بیمارستانی و کلاس های درس را به کشورهای فقیر تحمیل کردند و نام آن را توسعه گذاشتند.توسعه نیافتگی شکلی از آگاهی بود تا معیار ناقص زندگی

افراط گرایی در ادبیات پسا توسعه

 متاسفانه ادبیات پسا توسعه دچار یک نوع افراط گرایی و تمامیت خواهی در نقد توسعه شده است. طرد تمامی ابعاد برنامه های توسعه ، انکار وجود فقر ازابتدا در جهان سوم ، شکاک بودن به برخی          آرمان های دمکراتیک و آزادی خواهانه و غربی دانستن آن ها و نادیده گرفتن جنبه های مثبت تجربه مدرنیته از آن جمله است.

 پیامدهای مثبت مدرنیته

۱٫  ایجاد بهره وری

۲٫ سپردن کار طاقت فرسا به ماشین

۲٫ مصرف را به بیش از نیازهای اولیه سوق داده است.

۳٫  ایجاد حاشیه ای امن دربرابر بلایای طبیعی و غیره  

۴٫  بهبود بخشیدن استانداردهای زندگی   

ما باید به دید نقادانه به مدرنیته بپردازیم نه این که کل آن را رد کنیم و نیز نیاز مند جهت یابی مجدد امر توسعه و شناخت آسیب های احتمالی آن هستم.

تغییرات ناشی از نقد پسا ساختارگرایی

 نقد پسا ساختارگرایی دو نوع تغییر به وجود آورد:         

۱٫ تغییر نگرش ها نسبت به توسعه صورت گرفت. پیشرفت، بهبودی، توسعه تحقیق همگی در سطح پیش بینی خوب  به نظر می رسیدند.آنچه قبلاً ساختارگرایی سودمند، انسانی و در حال پیشرفت می دانست، امروزه اغلب مخرب تلقی می شوند.

۲٫ تغییر در روش شناسی در مطالعات توسعه  به وجود آمد. از اصطلاح توسعه در نظر  پسا ساختارگرایان، یک نوآوری یا ساخت اجتماعی و مفهومی بود که تاریخ بی نظم یا فرهنگی ( طبیعی) داشت. عاملان اقتصادی به مثابه هویت های محصول فرهنگی عمل می کردند.

نظرات
نظرات پس از تائید مدیریت منتشر خواهد شد

نظرسنجی



محل قرار گیری نظر سنجی

طراحی و اجرا :  تابناك وب